تبليغاتX
در پــــس خاطــــره ها

در پــــس خاطــــره ها

عبـــور رویــــا

همیشه آرزو های کوچیک و بزرگی داریم که وقتی بهشون می رسیم یادمون میره واسه رسیدن بهشون چه رنجی رو تحمل کردیم امروز یه روز خیلی قشنگ واسم بود واسه همین اینجا مینویسمش که یادم نره .  روز تولدم میخواستم وبلاگمو آپ کنم اما دستم به نوشتن نرفت اون روز یه آرزوی  خاص داشتم از خدا یه هدیه می خواستم هدیه ای که اون فقط میتونست بهم بده یه نشونه می خواستم واسه آروم کردم قلبم زخمیم  و امروز، روز عرفه یه روز واقعا دوست داشتنی بعد ار 7 روز خداوند هدیه مو بهم داد اون نشونه ای که منتظرش بودم از راه رسید .فقط نمی دونم از خدای مهربونم چه جوری تشکر کنم درست وقتی که دارم نا امید میشم بهم یه نهیب می زنه و میگه من هنوز تو رو یادمه خداجونم هیچ وقت تنهام نذار ،نذار فکر کنم فراموشم کردی من که جز تو پناهی ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:26  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی 

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی 

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و 

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر 

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی 

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:37  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

واژه ها رو گم کردم

تو رو ...

خودمو...

گم کردم. انگاری از قطار دنیا جا موندم میترسم که نیای و عمرم حروم شه

می ترسم چشم باز کنم و ببینم خودمو گم کردم

دلم نمیخواد واسه گفتن از دلتنگیام خودمو پشت واژه های قلمبه سلمبه قایم کنم

من همینم به زبون ساده و واضح

دلتنگه دلتنگ

تنهای تنها

عاشق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:45  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

آن كس كه می گفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من آمده باشد،

رهگذری بود روی برگهای خشك پاييزی ،راه می رفت صدای خش خش برگها

همان آوازی بود كه من گمان ميكردم ميگويد:

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

قدیما که  هنوز رد پای عشق  رو صفحه زندگیم جا نمونده بود خیلی خوب بلد بودم ازش حرف بزنم

تند تند شعر می گفتم اما همه ی نوشته هام یه چیزی کم داشت

جا پای حقیقت توش نبود همشون خیال بود  غمم توش نبودد چون آدم تو رویاهاش هیچ وقت غما رو

تصور نمی کنه

امشبم واسه من از اون شبای تلخ و شیرینه یکی دیگه از شبای طولانی انتظار

با این تفاوت که امشب شب سوم آبان  شب اولین خاطره است

کاش می تونستم برگردم عقب و به جای یه دنیا شک و تردید از لحظه لحظه های حضورش سر مست

شادی می شدم

اما انگار من راست راسی رهگذر رویام  و سهمم از عشق فقط رویاست.

شدم اون برگ پائیزی که عاشق باده

با اولین بوسه ی باد سهمم زردی و تباهی و مردنه

گاهی کلمه هام ازم فرار می کنن آخه مجبورم احساسمو پشتشون قایم کنم

امروزم انگار آسمون به فکرم بود که واسم بارید انگار اونم می دونه من عاشقشم

اما هیچ بارونی نمی تونه جای پای تو رو از کوچه پس کوچه های دلم بشوره چون تو خود بارونی...!

هنوزم زمزمه قشنگ دوست دارمت تو گوشمه

هنوزم حسرت لحظه ای رو می خورم که می تونستم خیلی چیزا رو بهت بگم و نگفتم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:20  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

رهگذر رویا های من چه ساده گذشتی و رفتی و من ماندم پشت خاطرات سرد تو

نمی دانم چرا این رویای ساده مثل انعکاس سرزمینی برفی چشمان مرا کور کرد و من دیگر جز خیال

نگاهت هیچ ندیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:30  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:4  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

امشب رفتم سراغ حافظ نمی دونم از دلم خبر داره یا داره سر به سرم می ذاره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:13  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

آغازی دوباره

 

رفتم  که رو  خاطره هام ، رو افکارم خط پایان رفتنشو بکشم

عکسشو ریز ریز کردم و انداختم دور بدون اینکه یه نگاه بهش کنم

قرار بود از زندگیم بره ،رفته بود که دیگه نباشه

اما چرا الان از همیشه عاشق ترم از همیشه بیشتر دوسش دارم

الان که میدونم کیلومتر ها از دور شده

چرا تصویر صورتش از جلوی  چشمام دور نمی شه

پاییز همیشه واسم فصل آغازه

آغاز خودم

آغاز عشقم

کاش فصل پایان هم باشه اما فقط پایان خودم نه هیچ چیز دیگه

 حالا بعد از ۵۰ روز سکوت  برگشتم که بگم واسه عاشق هیچ وقت پایانی نیست فقط وقتی

 گرمای دلش از روی زمین محو میشه که نفسش سرد سرد شده باشه

برگشتم که بگم اشکالی نداره اگه دوسم نداره من که دوسش دارم

برگشتم بگم ۱ساعت دیدن هم واسه یه عمر عاشق موندن کافیه

برگشتم که بگم حالا همه رو از خودم روندم و هیچکی رو حتی یه ذره تو حریمم راه نمیدم

فکر و روحم پر از حضور تو شده این احساس این قدر پر رنگه که همه آدما رو واسم بی رنگ کرده

دیگه هیچی رو نمی بینم

درسته که خیلی غمگین شدم درسته که تنها همدمم اشک شده

اما همشونو دوست دارم عاشق همشون هستم و میمونم. تک تک این لحظه ها واسم شیرینه

یادگاریتو هنوز دارم همیشه باهامه یه یادگاری واسم گذاشتی که تا وقتی نفس میکشم

هست و میمونه این احساس قشنگ یادگاری من از تو مهربونمه

من اشتباه کردم و حالا باید تاوانشو پس بدم ،دوری تو ، تاوان خطاهامه

حسرت خیلی چیزا شاید رو دلم بمونه اما از خدا ممنونم که فرصت لمس

حس دوست داشتن حقیقی روبه من داده

شاید هیچ وقت بهش نرسم اما همه اینا واسم عزیزه خدا جونم من به حکمت تو راضی راضیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 3:33  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

 

 

 

دیگه حوصله وبلاگ رو ندارم دیگه آپ نمی کنم میرم تا وقتی که دلم رو پس نگرفتم بر نمیگردم

 

 

 (سینا) صد بار بنویس

باران آمد

مرد بارانی من نیامد

 

شاید بفهمی چرا دیگه سراغتو نگرفتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:37  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

                

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 2:35  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 


اون که نخواست پیشم باشی ،حالا کجاست صبرم بده



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:46  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

چیزی نمی تونم بگم

چیــــزی نمیتــــونم بـــگم
قــــراره از مــن بـــگــذری
چیـــزی نگو می فهمــمت
بایــد از ایــن خونــه بــــری
چنـد سال از امشب بگذره
تا مــن فراموشـــت کنــــم
تا با یــــه دریــا تــو خــودم
خامــوش خامـــوشت کنم
تنـــهایی هامو بــعد از ایـن
با قلــب کـی قسمت کنم
واسه فراموش کردنت
باید به چی عادت کنم
تو باید از من رد بشی
مـــن باید از تو بگذرم
کــاری نمیـــتونم کنم
باید بیـــوفتی از سـرم
بعــد تو با خـــودم بایـد
 تنــهای تنــها سر کنم
یــک عمــر بایـد بگـذره
تــا امشب و بــاور کنم
چنـد سال از امشب بـــگذره
تـــا مـــن فرامـــوشت کــنـم
تــا بــا یــه دریـــا تــو خــــودم
خـــــاموش خـــاموشت کنـــم
 چنــــد سـال از امشــب بگذره
بـا مـن یـکی هـمخــونه شـــه
احـســــاس امــــروزم بــه تــو
تـنــها یـــه شــب وارونـه شــه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:18  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

غبار آزادی

با قلم در افتادی تا شکسته ای آنرا!
با زبان در افتادی تا که بسته ای آنرا!
هر چه را که می خواهی!
یا ببند یا بشکن!

با سکوت گویایم،
با شعور بیدارم،
با نیاز ادراکم،
با پیام احساسم،
با سروش در گوشم،
با دلم چه خواهی کرد!؟
ای غبار آزادی!                           مجتبی کاشانی

 

کسانیکه تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند
مرده های خاموش و پلید تاریخ اند.                     علی شریعتی

                    

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:50  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

بازم خوابتو دیدم

اما افسوس چه زود بیدارم کردن

می بینی حتی نمیذارن تو رویا هم با تو باشم

منو دارن می دزدن

از تو...

از خودم...

تو خواب داشتی باهام حرف میزدی اما من صداتو نمی شنیدم

نمی دونم چرا اما ترس عجیبی به دلم افتاده

نکنه تو واسه همیشه از پیشم رفته باشی

نکنه فراموشت کنم...

نکنه گم کنم راه قشنگ آرزو ها رو...

نکنه جا بمونم از قطار زندگی.....

نکنه یادم بره عاشقت بودم...

                   

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:41  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

 تو را به جای همه انسانهایی که نشناخته‌ام دوست مي‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زيسته‌ام دوست می‌دارم
براي خاطر عطر گسترده بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفی که آب مي شود،براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
 جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خويشتن را بس اندک مي‌بينم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينهَ خويش گذشتن نتوانستم
می‌بايست تا زندگی را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از يادش مي‌برند.
تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانگيت که از آن من نيست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که به جز وهمی نيست دوست می‌دارم
براي خاطر اين قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می پنداري که شکی ،حال آنکه به جز دليلی نيستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

 

پل الوار

                     

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:44  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

 

زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست!!!

                   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:0  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

بــــــــرای تــــــــــو.....

یادته گفتم تنهام نذار من دارم غرق میشم

یادته گفتم اگه رهام کنی میمرم

یادته چه سرد و خاموش رفتی و گفتی من سالهاست مردم از یه مرده چه انتظاری داری!!!

می دونم که دیگه بر نمی گردی ......

می دونم  اونقدر معرفت نداری که حتی پشت سرت و نگاه کنی و ببینی اونی که می گفت واست میمیره واقعا مرد

می دونم که هیچ وقت نمی فهمی چه به روزم آوردی هیچ وقت نمی فهمی تا کجا شکستم و  آخه نخواستی بشنوی  و نشنیدی

حالا  من تنهام ، دلتنگم ، غرق در تباهیم....

نمدونم چه طور دلت اومد آخه...

اما یه چیز و خوب میدونم خیال چشمات از خاطر تنهام دور نمی شه تو رفتی اما نگات همیشه با من می مونه

چه بخوای  چه نخوای بخشی از من شدی

شاید فکر کنی کم آوردم که دیگه نمیام سراغت  

نــــه.........

فقط میخوام فرصت بدم تا تو خودتو پیدا کنی من که دیگه نابود شدم مهم نیست تو باش و زندگی کن چه با من چه بی من

منم خو میکنم به تنهایی که سرنوشت واسم رقم زده....

اما گاهی به یاد بیار کسی و که امیدشو ازش گرفتی....

اگه یه روز تنها شدی به یاد بیار چرا تنها موندی....

تا دنیا دنیاست  خیالت باهام میمونه

                   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:14  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

یادمون باشه اینجا ایران

سرزمین نجیب زادگان آریایی

سرزمین کوروش

سرزمین آزادگان

سرزمین مردان و زنان جان برکف

چرا بعضی ها یادشون رفته استبداد تو این خاک مقدس معنی نداره ، یادشون رفته  مردم این سرزمین هرگز ساکت نمی شن ، امروز سرعت  اینترنت کم میکنین  پیامک ها رو قطع می کنین  سایت ها رو فیلتر میکنین ، فریاد آزدی رو با کتک و گلوله سرکوب میکنید

فردا با خشم ملت چه میکنید

ایران برای آزادیش خون ها داد که شاه و شاهنشاه نباشه عشق و آرزو ها به فنا رفت تا این خاک مقدس به ننگ استبداد تن نده

اگر فکر کردین با ترویج خرافه و بازی با احساس عوام میتونید رو حکومت غیر مشروع خودتون مهر تائید بگذارین سخت در اشتباهید

بر فرض که فریاد ملت رو خاموش کنین و ۴ سال دیگر به حکومت ننگین خودتون ادامه بدین بعد چه میکنید جواب خدا رو چه میدین

کدومتون می تونین جواب خون هایی که ریخته شده رو بدین

بر فرض که این دنیا سر  عوام رو شیره بمالید آیا میتونین جواب خدا رو بدین؟

هر روز عرصه رو بر مردم تنگ تر میکنید که چی تا چه حد تشنه قدرت هستین

درد از اینه که ادعای مسلمونی هم میکنید

کجای دین اومده که مردم خس و خاشاکن

چشماتونو باز کنین مردم فقط جیره خوارای حکومتی نیستن

تا کی میخواین چماغ آمریکا رو رو سرمون بکوبید و صدامونو خفه کنین

انگار یادتون رفته خدایی هست آخرتی هست

 

                    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:54  توسط رهـــگذر رویــــــا  | 

برگرد

دارم از نگاه گرمت ميرسم به اوج باور. باورم کن که تويي تو. تو همون فرصت آخر دستاي سرد غروب و باز رو شونه هام مي بينم. واسه طلوع خورشيد، باز به انتظار مي شينم. اما از اول قصه آخرش رو ميشه فهميد. تو بايد باشي که بازم بشه عاشقونه خنديد.

 تقديم به عشق قشنگم 

                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:0  توسط رهـــگذر رویــــــا  |