همیشه آرزو های کوچیک و بزرگی داریم که وقتی بهشون می رسیم یادمون میره واسه رسیدن بهشون چه رنجی رو تحمل کردیم امروز یه روز خیلی قشنگ واسم بود واسه همین اینجا مینویسمش که یادم نره . روز تولدم میخواستم وبلاگمو آپ کنم اما دستم به نوشتن نرفت اون روز یه آرزوی خاص داشتم از خدا یه هدیه می خواستم هدیه ای که اون فقط میتونست بهم بده یه نشونه می خواستم واسه آروم کردم قلبم زخمیم و امروز، روز عرفه یه روز واقعا دوست داشتنی بعد ار 7 روز خداوند هدیه مو بهم داد اون نشونه ای که منتظرش بودم از راه رسید .فقط نمی دونم از خدای مهربونم چه جوری تشکر کنم درست وقتی که دارم نا امید میشم بهم یه نهیب می زنه و میگه من هنوز تو رو یادمه خداجونم هیچ وقت تنهام نذار ،نذار فکر کنم فراموشم کردی من که جز تو پناهی ندارم.









